تبليغاتX
با من بمان
 
ماهی پری دلش همیشه خون بود


زندونی تنگای این و اون بود /


خودش ولی یه چیکه آسمون بود

 
هوایی دریای بیکرون بود /


تموم حوضا واسه اون کوچیک بود


رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /


***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه


رودخونه هات مسیر کهکشونه /


موج چشات ، موجای راز و نیاز


اشکاتو وردار و یه دریا بساز /


 

880122-1.jpg

ماهی پری ! تنگ بلورو بشکن


شنا نکن تو حوض تنگ این تن /


***
ماهی پری نامزد آسمونی


عروس دریایی کهکشونی /


سفره ی عقدت رو کجاها چیدن


فرشته ها شمعدونی تو خریدن /


ماهی پری هنوز که این جا موندی!


قصه ی پروازو مگه نخوندی؟! /


***
ماهی پری چارقد نور و سر کن


بال و پرت رو تن کن و سفر کن /


دریای آسمون اگر چه دوره


ساحل اون پر از نگین نوره /


***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!


پشت سرت نمونده ردپایی /


***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب


جستی زد و رفت و گذشت از این آب /


نقره ی ماه دگمه ی پیرهنش شد


ستاره ها پولک رو تنش شد

 

عرفان نظر آهاری

 
|+| نوشته شده توسط مهرک در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 

بابی به مادرش گفت: من واسه‌ی تولدم دوچرخه می‌خوام.

بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می‌کرد. مادرش بهش

گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت: آره.

مادرش بهش گفت: برو توی اتاق خودت و یه نامه برای خدا

 بنویس و ازش بخواه به خاطر کارهای خوبی که انجام داده‌ای

 بهت یه دوچرخه بده.

نامه‌ی شماره‌ی یک:

سلام خدای عزیز

اسم من بابی است. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت

 می‌خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

دوست‌دار تو، بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغ است، کارساز

نیست و دوچرخه‌ای در کار نخواهد بود. برای همین نامه را پاره

کرد.

نامه‌ی شماره‌ی دو:

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم.

لطفا واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

اما بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب

نمی‌دهد. پاره‌اش کرد.

نامه‌ی شماره‌ی سه:

سلام خدا

اسم من بابی است. درسته که من بچه‌ی خوبی نبوده‌ام ولی

اگه واسه‌ی تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می‌دم که بچه‌ی

خوبی باشم.

بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب

 ندهد. به همین دلیل پاره‌اش کرد. به فکر فرو رفت. رفت و به

 مادرش گفت:می‌خوام برم کلیسا.

مادرش دید که کلکش کارساز بوده، بهش گفت: خب برو ولی

قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یک کمی نشست. وقتی دید هیچ کس آن‌جا

 نیست، پرید و مجسمه‌ی مادر مقدس رو برداشت و از کلیسا فرار

 کرد.

بعد مستقیم رفت توی اتاقش و نامه‌ی جدیدش را نوشت.

نامه‌ی شماره‌ی چهار:

سلام خدا

مامانت پیش منه. اگه می‌خواهی‌ش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

برگرفته از وبلاگ مهروش داداشیان

http://mehrvash.persianblog.ir/

|+| نوشته شده توسط مهرک در شنبه نهم آبان 1388  |
 
 
بالا