تبليغاتX
با من بمان
 
                                  

                                 

 

 

                                     ببين باز مي بارد آرام برف

فريبا و رقصنده و رام برف



عروسانه مي آيد از آسمان

در اين حجله آرام و پدرام برف



زمين را سراسر سپيدي گرفت

به هر شاخه، هر شانه، هر بام، برف



نشسته بر انبوه اندوه دشت

به بي برگي باغ ايام برف



خزان هم به دامان مرگي خزيد

كنون فصل سرد سرانجام برف



فروبسته يك شهر چشمان خويش

و مي بارد آرام ، آرام ، برف

 

|+| نوشته شده توسط مهرک در یکشنبه هشتم آذر 1388  |
 
ماهی پری دلش همیشه خون بود


زندونی تنگای این و اون بود /


خودش ولی یه چیکه آسمون بود

 
هوایی دریای بیکرون بود /


تموم حوضا واسه اون کوچیک بود


رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /


***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه


رودخونه هات مسیر کهکشونه /


موج چشات ، موجای راز و نیاز


اشکاتو وردار و یه دریا بساز /


 

880122-1.jpg

ماهی پری ! تنگ بلورو بشکن


شنا نکن تو حوض تنگ این تن /


***
ماهی پری نامزد آسمونی


عروس دریایی کهکشونی /


سفره ی عقدت رو کجاها چیدن


فرشته ها شمعدونی تو خریدن /


ماهی پری هنوز که این جا موندی!


قصه ی پروازو مگه نخوندی؟! /


***
ماهی پری چارقد نور و سر کن


بال و پرت رو تن کن و سفر کن /


دریای آسمون اگر چه دوره


ساحل اون پر از نگین نوره /


***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!


پشت سرت نمونده ردپایی /


***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب


جستی زد و رفت و گذشت از این آب /


نقره ی ماه دگمه ی پیرهنش شد


ستاره ها پولک رو تنش شد

 

عرفان نظر آهاری

 
|+| نوشته شده توسط مهرک در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 

بابی به مادرش گفت: من واسه‌ی تولدم دوچرخه می‌خوام.

بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می‌کرد. مادرش بهش

گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت: آره.

مادرش بهش گفت: برو توی اتاق خودت و یه نامه برای خدا

 بنویس و ازش بخواه به خاطر کارهای خوبی که انجام داده‌ای

 بهت یه دوچرخه بده.

نامه‌ی شماره‌ی یک:

سلام خدای عزیز

اسم من بابی است. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت

 می‌خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

دوست‌دار تو، بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغ است، کارساز

نیست و دوچرخه‌ای در کار نخواهد بود. برای همین نامه را پاره

کرد.

نامه‌ی شماره‌ی دو:

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم.

لطفا واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

اما بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب

نمی‌دهد. پاره‌اش کرد.

نامه‌ی شماره‌ی سه:

سلام خدا

اسم من بابی است. درسته که من بچه‌ی خوبی نبوده‌ام ولی

اگه واسه‌ی تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می‌دم که بچه‌ی

خوبی باشم.

بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب

 ندهد. به همین دلیل پاره‌اش کرد. به فکر فرو رفت. رفت و به

 مادرش گفت:می‌خوام برم کلیسا.

مادرش دید که کلکش کارساز بوده، بهش گفت: خب برو ولی

قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یک کمی نشست. وقتی دید هیچ کس آن‌جا

 نیست، پرید و مجسمه‌ی مادر مقدس رو برداشت و از کلیسا فرار

 کرد.

بعد مستقیم رفت توی اتاقش و نامه‌ی جدیدش را نوشت.

نامه‌ی شماره‌ی چهار:

سلام خدا

مامانت پیش منه. اگه می‌خواهی‌ش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

برگرفته از وبلاگ مهروش داداشیان

http://mehrvash.persianblog.ir/

|+| نوشته شده توسط مهرک در شنبه نهم آبان 1388  |
 
خواب دیدم با خدا بر روی ساحل قدم می زدم.  بر پهنه ی

  آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق می زد.

در تمام صحنه ها ، دو جفت رد پا روی شن ها می دیدم .

یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا .

وقتی آخرین صحنه ی زندگی ام در مقابلم قرار گرفت،

به پشت سر و به رد پاهای روی شن ها نگاه کردم ،

متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام ،

فقط یک جفت رد پا روی شن ها بوده است .

همچنین متوجه شدم که این دقیقاً در سخت ترین و غمگین ترین

 دوران زندگی ام بوده است که فقط یک جفت رد پا دیده می شد .

 

این واقعاً برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سؤال کردم :

 

خدایا! تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم ، در تمام راه با من خواهی

 بود ، ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگی ام که خیلی به

 تو احتیاج داشتم فقط یک جفت رد پا وجود داشت ،

 

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز

 داشتم ، مرا تنها گذاشتی؟

 

خدا پاسخ داد : بنده ی  بسیار عزیزم  من در کنارت هستم

و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت .

 

اگر در آزمون ها و رنج ها ، فقط یک جفت رد پا دیدی ، زمانی بود

 که تو در آغوش من بودی.

برگرفته از یادداشت های صحرا صبوری 

 

|+| نوشته شده توسط مهرک در سه شنبه چهاردهم مهر 1388  |
 
 بایزید بسطامی گفت : به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین
 
 تر شده بود. چنانکه پای مرد به گل زار فرو شود ، پای من به
 
عشق فرو می شد .
 
و گفت : از نماز جز ایستادگی تن ندیدم ، و از روزه جز گرسنگی
 
 ندیدم . آنچه مراست از فضل اوست ، نه از فعل من.

|+| نوشته شده توسط مهرک در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  |
 
"ميان عاشق و معشوق كس درنگنجد؛بار ِ ناز معشوقي

 معشوق،عاشق تواند كشيد و بار ِ ناز عاشقي عاشق هم

معشوق تواند كشيد"

                            " مرصادالعباد/نجم الدين رازي"

|+| نوشته شده توسط مهرک در جمعه شانزدهم مرداد 1388  |
 
سعدي در باب چهارم گلستان در فوايد خاموشي آورده است:

بازرگاني را هزار دينار خسارت افتاد. پسر را گفت نبايد كه اين

 سخن با كسي درميان نهي. گفت اي پدر ، فرمان توراست؛‌

نگويم. ولكن خواهم مرا بر فايده ي اين سخن مطلع گرداني

كه مصلحت در نهان داشتن چيست؟ گفت: تا مصيبت دو

 نشود؛ يكي نقصان مايه و ديگر شماتت همسايه!

 

مگوي انده خويش با دشمنان

كه لاحول گويند شادي كنان

 

|+| نوشته شده توسط مهرک در شنبه سوم مرداد 1388  |
 
حسين بن منصور حلاج ـ رحمة الله عليه ـ گفت : " محبت ميان

 دوكس آن وقت مستحكم شود كه در ميان ايشان هيچ سرّ

 مكتوم نماند."

|+| نوشته شده توسط مهرک در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 
شيخ ابوالحسن خرقاني بر سردر خانقاه خويش نوشته بود:

" هر كس كه بر اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد؛

چه آن كس كه به درگاه باري تعالي به جان ارزد البته بر خوان

بوالحسن به نان ارزد."

|+| نوشته شده توسط مهرک در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  |
 مرد نابينا

 

روزی مردي نابينا روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: "من کور هستم لطفا کمک کنید" . روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به مرد نابينا، تابلو و كلاهش انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از مرد نابينا اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آن جا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد نابينا پر از سکه و اسکناس شده است. مرد نابينا از صدای قدم هایش او را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:"چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته ي شما را به شکل دیگری نوشتم" و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد نابينا هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

"امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آن را ببینم !!!!!"

برگرفته از وبلاگ صحرا صبوري http://sahra87.persianblog.ir/

|+| نوشته شده توسط مهرک در سه شنبه شانزدهم تیر 1388  |
 
 
بالا